--------------------------------------------------------------------
خدایا جلوی تو که روی سر بلند کردن هم ندارم ...

--------------------------------------------------------------------
خدایا جلوی تو که روی سر بلند کردن هم ندارم ...

یلدا را دوست داشتم ... حس نزدیکی خاصی با او داشتم ... شاید چون دردش را درک می کردم .... شاید چون این درد را چشیده بودم و هنوز هم به شکلی دیگر می چشم .....در تمام 50 قسمت دلنوازان دلم برایش می سوخت ...دلم می خواست میشد بروم پیشش و محکم در آغوشش بگیرم و بخواهم که بگوید ...... از تمام درد هایی بگوید که کابوس شب هایش شده ....
گاهی حس می کنم چقدر شبیه یلدا هستم و بودم . گاهی دلم می خواد همه درد هام رو فریاد بکشم اما نمی شه .... چون گذشته همیشه تو آینده جاریه ...اصلا کدام احمقی می گه : " گذشته ها گذشته "
یلدا را می فهمم ... می فهمم که چقدر دلش می خواست بگه که کلاهبردار نیست تا عشقش را حفظ کنه .... اما نمی شد .... چه طور می تونست همه چیز رو صادقانه بگه بدون اینکه اعتراف کنه که همه چیز از کشتن پدرش شروع شد ؟!.... اصلا اگه عشقش می فهمید اون یه قاتله باز هم حاضر می شد اون رو دوست داشته باشه ....؟؟!!
امروز منم همون حال رو دارم ..... دوست دارم اعتراف کنم تا بار سنگینی از رو دوشم برداشته بشه ؟؟اما چطور ؟؟! دوست دارم خیلی چیزا رو به فرشته مهربونم بگم ...اما نمی شه ... آخه فرشته ام خیلی ناراحت می شه .... اصلا هیچ معلوم نیست بعد از شنیدن اعترافای من باز هم من رو دوست داشته باشه .
خدایا خودت کمکم کن .....من فقط تو رو دارم .... فقط می تونم واسه تو اعتراف کنم ....
راستی تو هنوزم دوستم داری؟؟؟
-- ننه جون بگیر این رو برام باز کن ، گلوم خشکید از بس تو مطب دکتر نشستم ...
یه پلاستیک حاوی دو ساندیس می دهد دستم ... بازش می کنم ... پلاستیک را از دستم می گیرد و شروع به خوردن میکند .... تمام که می شود :
-- ننه جون اون پنجره رو باز کن این آشغال رو بندازم دور ....
- نه مادر بیرون انداختن زشته ... لطفا نگهش دارید پیاده که شدید بندازید سطل آشغال
-- هااااااان .... پس شیشه باز نمی شه ...
می آی یه متغیر sum تعریف می کنی برای مجموع حقوق ات که از نوع integer هم باشد (long پیشنهاد نمی شود که الکی حافظه اضافی هم نگیرد .از float هم خوشمان نمی آید و اصلا اعصاب پول خورده رو نداریم ).... یک loop هم می ذاریم که هر بار sum با حقوق ماهیانه مان جمع شود و در خودش ریخته شود ... زمانی از حلقه در می آییم که sum = قیمت یک ماشین معمولی مثلا پرایدی ، پژویی، چیزی شود ... یه counter هم توی حلقه می ذاریم که ببینیم این حلقه ما چند بار دور میزند ... ( یه مهندس حساب گر این counter را int نمی گیره که ورتی overflow رخ بده ... می شود از کلاس huge ای که قبلا نوشته ایم استفاده کنیم ( این مسئله نشان می دهد که دروس در دانشگاه کاملا کاربردی ارائه می شود )
برنامه را که run کردیم فهمیدیم گویا در یک loop ِ بی نهایت افتاده ایم !!!
از آنجا که یک مهندس باید حسابگر باشد فهمیدیم به جای آنکه حقوق هر ماه را با sum جمع کنیم بریزیم توی خودش بهتر است برویم یک کارت شارژ ایرانسل بخریم و باقی حقوق را هم سس تبرک بخریم و شماره روی درب را sms کنیم باشد که یک megan برنده شویم !
برای اینکه وجهه مهندسی مان هم حفظ شود من بعد برنامه ای می نویسیم که احتمال برنده شدن را در بین n پیامک فرستنده بسنجد.


.... گر چه هنوز به بیماری بودنش شک دارم ....
)خیلی دلگیرم از خودم
... دلم می خواد می تونستم این قدر گریه کنم که سبک بشم ... 
خدایا به اندازه یه دنیا از خودم و تو خجالت می کشم ... 
ممنونم که نجاتم دادی ... ممنونم که نذاشتی خیلی دیر بشه ... اگه امروز به خاطر گذشته ای که دارم شرمنده ام فقط به خاطر کمک تو بود .... اونم درست وقتی که فکر میکردم دیگه تنهام گذاشتی ... من احمق بودم .... خودم با تو نبودم و فکر می کردم تو نیستی ... تو با نشونه هات کمکم کردی ... اگه این فرشته های مهربون نبودن معلوم نبود سر من چی می یاد ....!!!!
خدایا هنوزم به کمکت محتاجم .. بیشتر از قبل .. به نشونه هات محتاجم .... به نوازشات محتاجم....
دلم می خواد همیشه پیشم باشی ... فرشته هات پیشم باشن .... تو که می دونی چقدر از تنهایی بدم می یاد ....
حالا خوب می دونم چیا تو زندگیم گم شده و از اینکه آروم آروم در حال برگشتن خوشحالم !
کمکم کن .... خیلییییییییییییی دوست دارم
...و یه عالمه شرمنده ....
من رو به خاطر همه بدی هام ببخش..
اتفاق بد !!!!!!!
و من هنوز هم به شدت دلشوره دارم ..... خدا به خیر کند .....
یا شدیدا استرس داریم .... 
یا قراره اتفاق بدی بیفته ....
یا کسی داره شدیدا به ما فکر می کنه ...
یا عاشق شده ایم ....
خدایا ... خیلی اوقات دوست دارم کسی بود که توی این زندگی پر فراز و نشیب همدمم بود .... مایه دلگرمیم بود .... عاشقم بود و عاشقش بودم ....
اما این رو هم می دونم که واسه عشق هنوز خیلی بی لیاقتم .... وجودم واسه پذیرش یه چنین گوهری هنوز خیلی ناپاکه ....شاید این چیزیه که باید بفهمم .....
یه روزایی عشق توی همه جا بود ... توی لحظه لحظه زندگیم .... اما حالا چی؟؟؟!!!
خدایا خوب می دونی ازت چی می خوام .... مثل همیشه کمک!! وقتی که تنهای تنهام .... وقتی که دستم به هیچ جا نمی رسه....خدایا ازت می خوام کمکم کنی خطا نرم .... یعنی به نظرت می تونم مثل قدیما دختر خوبی باشم ؟؟؟ 
خدایا میگم تو که تنهام نذاشتی ؟؟؟! خدایا تو که می دونی وقتی حس می کنم تنهام غصه ام میشه ...
خدایا یادمه یه معلم داشتیم که همیشه بهمون می گفت :" شما وجودتون هنوز پاکه " .... فکر کنم حالا می فهمم اون روزها چی می گفته .... 
خدایا من می خوام پاک باشم .... پاک و مهربون ..... یعنی میشه ؟؟؟ کمکم می کنی ؟؟؟؟
پ ن : چقدر من این شکلک ها رو دوس دارم ...
خدایا ممنون به خاطر نشونه هات ... این خوابهای پی در پی که میشه گفت زندگیم رو خیلی تحت تاثیر قرار داده ... احساس سبکی می کنم خدایا...! خدایا کاری کن که نشونه هات رو هیچ وقت نادیده نگیرم .... ![]()
موچین رو می بره سمت ابروهام ...صورتمو می کشم کنار و چشامو می بندم
....
می گه : اِ اِ اِ ..... خااااااااااااااله ...چرا اینجوری میکنی ؟؟؟؟![]()
می گم : خاله الآن می زنی کورم می کنی آخه ..... حالا نمی شه بند بندازی ؟؟؟![]()
می گه : نترس خاله ...این آرایشه ... آرایش که ترس نداره ... حالا من میگیرمت که نترسی ...![]()
و دست های کوچولوش رو می ذاره رو لپم ..... و موچین رو می بره سمت ابروهام ....![]()
حس آزاد بودن مثل حس یه بادبادکه ! حس رهایی !.... می تونی بچرخی ...برقصی ....بی حرکت باشی .... بالا بری ...پایین بیای ... بری پیش ابرها... خورشید ... خدا ..!!! اما یه نخ هست .... یه نخ هست که بهش بندی و یه دستی که این نخ رو گرفته ! .... این نخ اگه نباشه شاید دیگه نفهمی کجا میری ...باد بیاد و ببردت .... معلوم نیست کجا ؟! ....شاید ناکجا !!!!

آخرین پستی که در هلیا نوشت خوانده ام این زیری است :
فکر میکنم مسخره باشد که مردی به این فهمیدگی برای همچو زنی رنج بکشد که حتی زن جالبی هم نیست، چون میگویند خیلی احمق است.
این را با خردمندی آدمهای عاشق نشده گفت که معتقدند یک مرد فهمیده باید تنها به خاطر کسی غصه بخورد که لیاقتش را داشته باشد؛ و این کمابیش به ان میماند که کسی تعجب کند چرا آدم به خاطر چیزی به کوچکی یک باسیل ناقابل دچار وبا میشود.
مارسل پروست
نمی دونم چرا وقتی کسی به پدر و برادرم می گه قالتاق، معده خالیم شروع می کنه به هم خوردن و بعد از آن استفراغ!! و اشکی که باهاش قاطی میشه ....
پ ن ۱ : خدایا بهم صبر بده ..
قبول که من پا تا سر خطام ... ولی بابام و داداشم نه !! قالتاق نه !! بابای من نصف خط هم به زور داره چه برسه به هفت تا خط ....
پ ن ۲ :
نمی دونستم قالتاق دقیقا یعنی چه ؟؟! اونقدری می دونستم که معنی خوبی نداره !! رفتم سراغ فرهنگ لغت ...
قالتاق یعنی : زین اسب ، آدم هفت خط و شارلاتان
خدایا ... کاش پیشترها دانسته بودم تو عاشق بی همتایی ... تو عشق مطلقی ... تو شنونده بینایی!
کاش دانسته بودم محرم اسرار تویی .... کاش دانسته بودم تواب الرحیم تویی.... ستارالعیوب تویی...
از آن روزی که توبه را خواندم .... که ساعت ها در آغوش فرشته ات در زمین اشک ریختم ... تو خود شاهدی ... شاهدی مطلق ... شاهدی بینا ....که خالصانه عهد بستم که روی به سوی تو برگردانم
اکنون آنچه می خواهم فقط آرامش است و سکوت ..... سکوت در برابر بندگانت .....
یاریم کن .... که تنها یاورم تویی.... !
راستش قالب فعلیم رو خیلی دوست دارم ...همیشه معتقد بودم این قالب همون جوری که محتوای توش داره یه گوشه هایی از منیت مهری رو نشون می ده هست ... حال و هوای درونیم توش خلاصه میشه !!! لااقل یه گوشه هاییش !!!!
بذار از بالاترین جاش شروع کنم ...اون نوار آبی که توش نوشته شده "سکوت " ! چقدر این کلمه رو دوست دارم ..... و چقدر دوست دارم" سکوتم ساکت و گیرا " باشه ....
کمی که پایین بیای می رسی به این : " مهر خاموشی نگردد پرده اسرار عشق " .... راستش این بیت رو +AB پیشنهاد کرد .... و چقدر پر از حرفه !
کمی پایین تر دخترکی نشسته ... در میان عالم اصوات ...تنها و شاید غمگین ... مهم تر از همه ساکت ...! اون ساکته اما اطرافش پر از صداست ...طنین یک صدا مثل لالایی ... آروم و گوشنواز ! معلوم نیست به این صداها گوش میده یا نه ! احتمالا گاهگاهی می شنوه چون دخترک صدا رو دوست داره ! نوا رو دوست داره !شنیدن رو دوست داره ! این رو از ساز کنارش میشه فهمید ! اما ساکته ... حتی با سازش هم حرف نمی زنه ... !!!! مثل دو تا دوست که کنار هم می شینن ...هر دو پر از حرف اما هیچی نمی گن ! احتمالا دخترک خیلی راضیه که توی این تنهایی و سکوت دوستی پیششه که می تونه اگه بخواد باهاش فریاد بزنه .... دخترک از حضور سازش خیلی راضیه ... اگه نبود پرتش می کرد اون طرف .... معلومه چون حالا که حتی حوصله هیچ کی رو نداره حوصله اون رو داره...
لباس تنش و ساز کنارش اصالتش رو نشون می ده... نشون میده اون سنت رو دوست داره و بهش پایبنده !!
دخترک اما کمی غمگین به نظر می یاد ... شایدم خسته !! و شاید شرمگین !!!!!! آخه موهاش روی صورتش رو پوشونده ...شاید نمی خواد کسی ببیندش !! شاید موهاش حجاب خوبی باشه برای پوشاندن صورتش .... کسی چه می دونه شاید اون زیر اشک می ریزه .... شایدم این قدر مغروره که دوست نداره هر رهگذری اشکاش رو ببینه !!!
نشسته و صداها رو گوش می ده ... شاید معصوم جون بهش خوب شنیدن رو یاد داده .... کسی چه می دونه شاید داره به صداهای گذشته گوش می ده .... آخه اون اعتقاد داره نوا ها هیچ وقت نمی میرن .... این انسانه که میراست و دیگه نمی شنودشون .... شاید اون صداهای قشنگی داره از گذشته و یا شاید آینده میشنوه . (اگه اینجور باشه خوش به حالش)....
شایدم داره آروم آواز می خونه ... و این صداهای اطرافش صدای اواز خودشه ...!
عکس سمت راستی هم توش پر از صداست ...! و یک کاسه ! شاید توش آب باشه ...شایدم خالی باشه .... من مطمئنم کاسه گدایی نیست ...اگه هم باشه واسه گدایی محبته نه پول !
"و من هر لحظه پر می شوم از خاموشی " !!! معلومه صاحب این جمله شنیدن و صدا رو دوست داره حتی توی این سکوت .... اما این خاموشی کی میشه فریاد ؟؟؟!! معلوم نیست .... کی این سکوت تموم میشه ؟ .... معلوم نیست ..... شاید وقتی که عاشق بشه !!! اخه نوشته :
مهر خاموشی نگردد پرده اسرار عشق
یعنی با خاموشی نمی شه اسرار عاشقی رو پنهون کرد .... شاید عشق از درون آدم فریاد میکشه خودش رو !! اگه عشق باشه عین روز روشنه که هست !!!!
و اما صدای شاملو ....
ساقی گل و سبزه بس طربناک شدست ......
.
.
و
می نوش و گلی بچین که تا در نگری
گل خاک شدست و سبزه خاشاک شدست
----------
گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولی است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
فردا باشد بهشت همچون کف دست
------------------------------------------
حالا مدتیه به فکر افتارم که قالب رو عوضش کنم .... دو تا قالب هم پیدا کردم که از بین بقیه بیشتر دوسشون دارم ....اما تصمیم گیری همیشه سخت بوده ...

اولی این بالاییه ... یه دخترک تنها !!شایدم خسته .... خسته از زندگی امروزش.... شاید این دخترک همون دخترک قالب فعلیمه ! با همون موهای صاف !!!! کسی چه می دونه ؟!....شاید روزگار مجبورش کرده که لباس تنش رو عوض کنه ... سازش رو بذاره کنار و خیلی از اعتقاداتش رو !!!!..... دخترک بزرگ نشده با اینکه زمان خیلی گذشته .... آخه اون بچگی و صداقتش رو دوست داره ... !
دخترک چمدون هاش رو بسته و روی تختش با اون ملافه سفید چروک نشته ....توی چمدون هاش لباس نیست ... یه مشت خاطره است ... یه عالمه یادگاری .... تموم روزهای گذشته و افکارشه !!
دخترک به نظر شاد نمی یاد ....شاید داره فکر می کنه که کجا بره ...؟! آخه دوست داره از دنیا و آدماش فرار کنه ....!!
شایدم منتظره ...منتظر یه شاهزاده ...یه فرشته که بیاد دنبالش ... دستش رو بگیره و از روی تخت بیاردش پایین و با هم برن به یه جای دور ... توی مسیر واسش چمدون هاش رو بیاره و هیچ موقع از سنگینی اونا به دخترک شکایت نکنه !!! نگه این آت و آشغالا چی ان که دنبالت راه انداختی ...بفهمه که اونا همه داشته دخترکه ...همه خاطراتش ...تموم زندگیش ......
آخرش چی به سر دخترک میاد من نمی دونم !!!!

این یکی رو دوست دارم چون مبهمه ... شاید مثل قلبمه.... ...مثل این روزهام ....
یه درخت خشک توی یه جای سرسبز .... شاید یه رهگذر ظاهر بین فکر کنه که همه چیز واسه سبز شدنش محیاست .... اما کسی چه می دونه ... شاید این درخت توی یه جای سرد سبز میشه یا شایدم یه جای گرم و خشک ..... !!!! یا شایدم به خاطر این خشکه که ریشه هاش توی یه مردابه !!!!!!
شاید این آخرین تلاشای یه درخت خشکه برای زنده موندن .... برای رهایی از مرداب .... تلاش یه روح مرده برای زندگی !!!!!!
جالبیش اینه که از یکی از شاخه های خشک درخت که توی یه شب تاریک اما پر از ستاره است یه در آویزونه .... همه جا تاریکه اما اون در روشنه !!! و از همه جالب تر دستگیره دره که از بقیه جاها روشن تره !!! انگاری یکی با چراغ قوه نور انداخته روش .....
شاید می خواد بگه توی یه مرداب با یه روح مرده و خشک ...توی یه شب تاریک میشه یه دفعه نور بتابه روی یه در و مسیری برای نفس کشیدن پیدا بشه !!
این در ... این میوه درخت مال کیه نمی دونم؟! .... نمیدونم که میشه هر رهگذری دست دراز کنه و بچیندش یا نه ؟؟؟! نظر شما چیه ؟؟؟
حالا به نظر شما کدومشون قشنگ ترن ؟؟؟
قالب فعلیم
این دخترک
یا این درخت خشک
؟؟؟؟؟