چند وقتی بود که احوالات درونی شدیدا افتضاح بود ...تمام مدت در درون احساس می کردم دو نیروی مخالف دارند با هم میجنگند .... عشق با نفرت .... انتقام جویی با بخشش....امید و نا امیدی و هزارها دیگر....وجودم شده بود میدان جنگ ...ان هم جنگی که پایانی نداشت ...انتقام جویی بر بخشش مسلط شده بود ...نفرت بر عشق ...نا امیدی بر امید ...مرگ بر زندگی ...غم بر شادی ...و در این بین من رفته رفته نابود تر می شدم...!
نمی دانم یک باره چه شد ....شاید از سفر شمال شروع شد ...روی تکه سنگی کنار دریا تنهای تنها نشسته بودم ...داشتم سنگ خارا را می خواندم برای دریا ...با همین صدای گرفته از سرماخوردگی... وسطش هی سرفه میزدم و در همین حین فکر هم می کردم که دوباره شنیدم ....صدایش را ! همان صدایی که خیلی وقت بود دیگر چیزی نمی گفت .... شادی یکباره در قلبم پیچید...در آن لحظه خیلی کوتاه احساس کردم اصلا هیچ غمی ندارم و آن وقت بود که پی بردم به نبودم ....او بود بود ...هست بود و من نیست !
ولی همه این ها یک لحظه بود و دوباره اوضاع شد مثل قبل و وجود من میدان جنگ .... تا اینکه آمدیم تهران ... خانه پسر عمه ...خانوم خوبی دارد ....بسیار دوست داشتنی است این زن برای من....همیشه توی کتابخانه اش فضولی میکنم ...کتاب های خوبی دارد و من هم که عاشق کتاب .... کنار کامپیوتر یک یونولیت چسبانده بود روی دیوار و رویش گونی کشیده بود و یادداشت های کوچکی برای خودش نوشته بود و سوزن کرده بود به آن ......با خواندنشان دوباره یک لحظه پر شدم از شعف ...و شادی چیره گشت در درون .... یک حسی شبیه آن روزی که سر صحنه ابوعطا می زدم ...حس رها بودن ....
در این دو روز سفر من دو بار احساس کردم برگشته ام .... حس کردم مهری قدیم تر ها را ....!
آمدیم خانه ...تصمیم گرفتم Board ای درست کنم و چیزهای فراموش شده را در ان بنویسم ....آنچه که نمی خواهم باشم را ...آنچه دریافته ام را ....و شروع کردم به کاغذ بریدن ....
نوشین هم امد ... حرف هایش مرا در مسیری که پیش گرفته بودم مردد کرد .... و شاید تردید بهترین چیز بود ....
شب بود که بلاگ خوانی مان گل کرد ...وبلاگ واله را باز کردم ....قبلا کامنتهای نویسنده را در بعد کیهانی زیاد دیده بودم .....و این اهنگ بلاگش بود که مرا مدهوش کرد ......چند بلاگ جدید دیگر هم باز کردم ....شروع کردم به خواندن و دوباره احساس کردم که از شنیدن افکار ادم ها لذت می برم ... چندتایی را نت برداری کردم تا در Board ام هم بنویسم ...
در این بین اتفاق دیگری هم افتاد ... در حین شنیدن مکرر آهنگ بلاگ واله (و من چقدر خوش شدم از اینکه این اهنگ زیبا loop اش true است و هی نباید play اش کنی...)دست لغزید روی تکه کاغذی که کنار دستم بود .... شعر بود که "می خرامید بر حریر ساکت دفتر" ....
و من چقدر وقت بود که شعر هم نگفته بودم :
تا جام دلم پر بود از عشق اهورایی غم مرده بُد و زنده بس شور و چه شیدایی
غافل شدم اما حیف، از ساقی میخانه مستی بگذشت ای دوست، دل ماند و پشیمانی